خیابان ها دیگر صدای پای او را
زمزمه نکردند..
و دیگر بوی نفس او
در هوا پخش نشد
او رفت
و روز رفتنش را یادم هست
باران میبارید
و من تنها دستی را دیدم که در هوا تکان میخورد ..
و نگاهی که دیگر باز نگشت.
و امروز باران می آمد
سالگرد رفتن او بود
آسمان پا به پایم گریست
و خیابان ها سیاه پوش رفتنش بودند
خداوندا کفرنمیگویم پریشانم
چه میخواهی تو از جانم
مرابی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تومیدانی که انسان بودن و ماندن
چه دشوار است
دراین دنیاچه رنجی میکشد
آنکس که انسان است و از احساس
سرشار است
پروردگارا از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان باقي گذار...به اندازه يك نگاه ...به اندازه يك لبخندتا به ياد داشته باشيم كه روزي عاشق بوديم
كمي تنها ، كمي خسته
كمي از يادها رفته
خداهم ترك ما كرده
خدا ديگر كجا رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاه با يك گل سرخ
گاه با يك دل تنگ
گاه بايد روئيد درپس اين باران
گاه بايد خنديد بر غمي بيپايان...
نه كوچكم نه بزرگ
اين خود هستي كه دور ميشوي و نزديك
چه كسي ميداند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟
چه كسي ميداند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي؟
پيلهات را بگشا
تو به اندازه يك دنيايي...
"ميگذرد..."